تبليغاتX
زیر گنبد کبود

سلام

چند روز پیش داشتم  روزنامه میخوندم این مطلب رو توش پیدا کردم

خیلی جالب بود فکر کردم بد نیست شما هم بخونینش

جالبه به خوندنش می ارزه 

راستی  تاریخچه ی مکتب شنگولیسم رو هم گذاشتم ادامه مطلب اونم بخونینش جالبه .

 

خاطرات یک شنگول

 

شنبه

استاد گفته اگه یه جلسه دیگه غیبت داشته باشم،باید بی خیال پاس کردن این درس بشم . بعد از ظهر دیگه هر جور شده می رم سر کلاس . ظهر با کامبیز و پژمان رفتیم تریای دانشگاه و یه ناهارتوپ زدیم تورگ،تا بعدازظهر با آمادگی کامل بریم سر کلاس.

ظهر رفتیم خوابگاه پیش بچه هاو تاساعت5 عصر خوابمان برد.حیف شد،یه روز که می خواستم برم سرکلاس ، نشد . فکر کنم این درس رو افتادم . بی خیال ،به قول مامی "نوپروبلم". عصر برای اینکه این خاطرهی تلخ روفراموش کنم با کامبیز رفتیم گیم نت و

تا 8 شب ، 8 دست کانتر زدیم .

شب عمه شهره با دختر عمه پانته آ آمده بودند خونمون ،داشتند با مامی و پاپی برای مراسم عقدمن و پانته آکه قراره همین جمعه باشه قول وقرار می گذاشتند .حالا کوو

 تا جمعه ؟! شب خوابم نمی برد تا خود صبح رفتم توی چت ( البته برای تقویت زبان ) .

فردا صبح زود قراره با بچه ها بریم دامنه ی کوه ،کله پاچه بزنیم .

 

 

یکشنبه

 

صبح تا ساعت 10 خوابیدم البته بقیه بچه ها هم خواب مونده بودند . قرار دامنه ی کوه و کله پاچه هم کنسل شد  و در عوض ظهر پیتزا خریدیم و همگی رفتیم باغ پاپی هرمز ، یه ناهار مشتی خوردیم . عصر قرار بود با عمه شهره و پانته آ و مامی بریم خرید عقد . من که اصلا یادم نبود . توی باغم که موبایلم خط نمی داد . بعد از باغ مسابقه ی ماشین سواری گذاشتیم . چون به غیر از پویا ، هیچ کدوممون گواهی نامه نداشتیم ، همگی شب رو توی بازداشتگاه سر کردیم . شب پاپی من رو با سند خونه آزاد کرد ولی بقیه بچه ها همون جا توی بازداشتگاه موندند.به قول پاپی " یه کم اون تو بمونند آدم میشند"

تازه اول دردسرم بود ، باید میرفتم خونه و جواب مامی رو به خاطر بد قولی امروز بابت خرید عقد میدادم .  قرار شد فردا صبح بریم خونه ی عمه اینا تا من از دلشون در بیارم .

 

 

دوشنبه

امروز امتحان پایان ترم روان شناسی بالینی گاو دارم . ولی میدونم اگه به مامی و پاپی بگم باور نمی کنند و فکر میکنند میخوام نیام خونه عمه اینا. حیف شد ، فکر کنم تنها درسی که می تونستم ( با 10) پاس کنم همین یکی بود این رو هم افتادم .مهم نیست . مهم اینه که من دیگه بزرگ شدم و به قول پاپی باید به فکر زن و زندگی باشم . تازه درس رو بعدا هم میشه خوند ولی سرنوشت آدم  که بازیچه نیست. همیشه از این دختر عمه پانته آ متنفر بودم، چون اون زمان که بچه بود و هر وقت موهاش رو می کشیدم ، جیغ میزد  و گریه میکرد ، چه حاله که یک دختر مغرور و از خود راضی با قیافه ی تصادفیه که هر چقدر هم  که خرج دوا درمون برای جراحی پلاستیک و دماغ و ..... میکنه باز همون ایکبیری که بوده هست . من همیشه از آدای بی مسولیت و الکی خوش ،مثه دختر عمه پانته ا بدم می آمده . از اون دسته آدمهای بی ظرفیتی که حاضر به شنیدن هیچ انتقادی نیست. برای همینم وقتی صبح رفتیم خونه عمه شهره و من همین حرفا رو به پانته آ گفتم ، جیغ کشید و غش کرد . بعد هم پاپی محکم زد توی دهنم و مامی هم با بشقاب زد توی سر پاپی . به نظر من این چیزا اصلا مهم نیست ، دعوا نمک زندگیه ، به قول مامی "حالا این نشد یکی دیگه ، این همه دختر مثه دسته گل " ( فکر کنم منظور مامی دختر خاله آیداست.)     

 

سه شنبه

 

پاپی که از دیشب رفته توی کما و توی  "آی سی یو " . مامی  هم که قهر کرده و رفته کیش ، خونه ی خاله ماندانا . اصلا ناراحت نیستم چون اولا مرگ حقه و اگر قرار باشه پاپی بره اون دنیا کاری از دست من هیچ کاری ساخته نیست . ثانیا اگه قراره مامی و پاپی توی زندگی تفاهم نداشته باشند و تا آخر عمر توی سر و کله ِ همدیگه بزنن ، همون بهتر که جدا بشد . من هم برای اینکه به عاقبت پاپی و مامی دچار نشم . زنگ زدم خونه ی عمه شهره و خیلی ریلکس قضیه  ازدواج با دختر  عمه پانته آ رو کنسل کردم . فقط نمی دونم چرا عمه پشت تلفن گفت " آخ قلبم " و دیگه حرف نزد ؟!!

من نمی دونم اینا چرا اینقدر قضیه رو چدی گرفتند ؟ چیز مهمی که اتفاق نیافتاده فقط حدود 700-800 تا کارت دعوت عقد دادیم به مردم که خوب جمعه هر کس که میاد ،    می بینه مراسم نیست ، میره دنبال کارش . این چیزا اصلا ارزش ناراحت شدن و قصه خوردن رو نداره .

 

 

چهارشنبه

 

امروز صبح باید برم بیمارستان و نامه ی احضاریه ی دادگاه رو که برای پاپی اومده ببرم بدم پرستار آی سی یو  ، تا هر وقت پاپی از کما در اومد نامه رو برای پاپی بخونه. فکر میکنم مامی درخواست طلاق داده . بعد هم میخوام با پرویز و ساسان و کامبیز و پژمان با دو تا ماشین مجردی بریم شمال.خوب طبیعیه که ضمن رانندگی خاطره نوشتن خلاف مقرراته. پس بنا بر این امروز دیگه خاطره نداریم .     

 

پنج شنبه

 

توي راه برگشت از شمال بوديم كه يكهو همه جا تاريك شد.بعد كه چشمم راباز كردم ديدم توي آي-سي-يو روي تخت كناري پاپي خوابيدام اون طرف تر هم عمه شهره روي يكي از تختها خوابيده بود ! دو مرتبه همه جا تاريك شد . بعدديدم كه من وپاپي توي يه حمام عمومي خوابيديم فقط نمي دونم چرا يك نفر ديگه داشت مارا مي شست.           من وپاپي را مثل دوتا شكلات پيچيدند توي دوتا پارچه سفيد.داشتم از بوي كافور خفه مي شدم .بعدجمعيت ماراروي دستهاشون بلند كردندو..............

پاپي داشت از زير پارچه دادمي زد مي گفت: (پسرم من به تو افتخار مي كنم كه پدرت را در هيچ شرايطي تنها نميگذاري من را به خاطر اون روز كه زدم توي دهنت ببخش ) آهان  تازه فهميدم من مرده ام. اوه ماي گاد چه جالب!!؟

 

جمعه

 

از خاطرات ديشب چيزي نمي نويسم كه اصلا شنيدني نيست . فقط نمي دونم چرا اينجا اينقدر تنگه ؟ از قبر پاپي هم هر جور صدايي بگيد مي آيد .انگار پاپي دارد راز بقاباصداي دالبي تماشا مي كند.

قبر اين طرفي هم كه مال شوهرعمه چنگيز است كه چند سال پيش به جرم قاچاق مواد اعدامش كردند . مثل اينكه مامي اومده سر قبرم . نمي دونم چرا به جاي فاتحه خواندن  فقط داره به عكس روي قبر پاپي فحش و بدو بيراه ميكه؟!فكر نكنم مامي از مردن من ناراحت باشه چون اولا همه ي ثروت پاپي به مامي رسيد.ثانيا حداقل يك بهونه آبرومند  

براي بهم خوردن مجلس عقد من ودخترعمه پانته آ پيدا كرده خوب وقتي مامي از مردن من ناراحت نيست من چرا از مردنم ناراحت باشم ؟راستي اصلا يادم نبود امروز هم امتحان پايان ترم "اصول تغذيه گاو " دارم.

 

 

اقتباس از روز نامه اصفهان زيبا         


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم اسفند 1385ساعت 1:24  توسط نگار  |