تبليغاتX
زیر گنبد کبود

توی این زندگی ساکت و سرد

یه روزی یه دلقکی اومد و رفت

مثه یک پرنده ی غریبه بود

از کنار بوم من پر زد و رفت

دلقکی که عشق من برای اوست

مثه اون بازی روی صحنه بود

اون منو برای قلبم نمی خواست

او دری تاره به روی من گشود

دلقکی که با تمومه گریه ها و خنده هاش

گریه های بی غمش خنده های پر صداش

من یه بازیچه شهر عشق او

او تمومه زندگیم

با تمومه بازیاش

یه بت چینی از اون ساخته بودم

اون جوری که دل می گفت ساخته و پرداخته بودم

مگه باورم میشد تمومه زندگی مو واسه اون باخته بودم

 

 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه سوم آذر 1385ساعت 7:18  توسط نگار  |