تبليغاتX
زیر گنبد کبود
 
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم آبان 1385ساعت 6:27  توسط نگار  | 

من از این حس غریبم به شما میترسم

اینکه یک هو شده ام سر به هوا میترسم

همه عمر به احساس خودم شک کردم

تو ولی یک شب این قائله را ........میترسم

می توانم همه چیز تو شوم ، مثل خودت

ولی از دست قضا ، کار خدا ، می ترسم!

دلم از هر چه تو را دور کند می گیرد

از خدا وقت ِ تلافی خطا می ترسم!

همه ی سعی من این است که سالم برسی

و نمی دانم از اینجا به کجا !  می ترسم

چینی نازک تنهایی من هستی تو

اینکه خردت بکند خاطره ها ، میترسم

تازه دارم به تو خو میکنم انگار، ولی ....

از به هم خوردن این صلح و صفا میترسم

توی آغوش تو ذوب میشوم از هرم تنت

اینکه آتش بزنی روح مرا ، می ترسم

خواهشا قصه مان را به درازا نکشید

دیگر از بوس و بغل توی خفا میترسم!

     بند کن دست مرا توی دو تا دست خودت       

از رها بودن بی چون و چرا میترسم

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم آبان 1385ساعت 6:19  توسط نگار  | 

آهو خيلي خوشگل بود . يک روز يک پري سراغش اومد و بهش گفت: آهو جون!دوست داري شوهرت چه جور موجودي باشه؟
آهو گفت: يه مرد خونسرد و خشن و زحمتکش.
پري آرزوي آهو رو برآورده کرد و آهو با يک الاغ ازدواج کرد.

 شش ماه بعد آهو و الاغ براي طلاق سراغ حاکم جنگل رفتند.
حاکم پرسيد : علت طلاق؟
آهو گفت: توافق اخلاقي نداريم, اين خيلي خره.


حاکم پرسيد:ديگه چي؟
آهو گفت: شوخي سرش نميشه, تا براش عشوه ميام جفتک مي اندازه.


حاکم پرسيد:ديگه چي؟
آهو گفت: آبروم پيش همه رفته , همه ميگن شوهرم حماله.


حاکم پرسيد:ديگه چي؟
آهو گفت: مشکل مسکن دارم , خونه ام عين طويله است.


حاکم پرسيد:ديگه چي؟
آهو گفت: اعصابم را خورد کرده , هر چي ازش مي پرسم مثل خر بهم نگاه مي کنه.


حاکم پرسيد:ديگه چي؟
آهو گفت: تا بهش يه چيز مي گم صداش رو بلند مي کنه و عرعر مي کنه.


حاکم پرسيد:ديگه چي؟
آهو گفت: از من خوشش نمي آد, همه اش ميگه لاغر مردني , تو مثل مانکن ها مي موني.


حاکم رو به الاغ کرد و گفت: آيا همسرت راست ميگه؟
الاغ گفت: آره.


حاکم گفت: چرا اين کارها رو مي کني ؟
الاغ گفت: واسه اينکه من خرم.
حاکم فکري کرد و گفت: خب خره ديگه چي کارش ميشه کرد.


نتيجه گيري اخلاقي: در انتخاب همسر دقت کنيد.
نتيجه گيري عاشقانه : مواظب باشيد وقتي عاشق موجودي مي شويد
عشق چشم هايتان را کور نکند.

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم آبان 1385ساعت 4:15  توسط نگار  |